|
امشب میخوام که بشینم .... از آرزوهام بنویسم . امشب میخواد قصه ی مارو ... تا صبح بنویسه دل بی صبـــر .... یه وقتایی بــه خودم میگفتم چقدر خوب میشد اگه همه چیز همیشه خــــــــوب بود ! چند وقت پیش با یکی از دوستای خیلی خوبم داشتم صحبت میکردم یه دل نوشته٬ نوشته بـــــود که خیلی قشنگ بود امشب ازش اجازه گرفتم مطلبشو بزارم تو وبلاگم . "همانطور که گفتم من خیلی بزرگ شدم ٬ دیگر با شنیدن کسینوس ایکس خنده ام نمیگیرد... دیگر راحت گریه نمیکنم.... این را یاد گرفتم که باید خیلی چیز ها را در خودم بریزم٬ تا وقتی پر و سنگین شدم... در یک اتاق کوچک از جنس خاک فرو بروم طوری که دیگر کســـی نتواند مرا بیرون بکشد.....! همانطور که گفتم من خیلی بزرگ شده ام. طوری که مردم بیـــشتر روی من حساب میکنند. حتی اگر همان حرف های بچگانه ی قبل را بزنم.... من حتی انقدر بزرگ شده ام که میتوانم بجای اینکه بروم در اتـــاقی و مشق هایم را بنویسم٬ بمانم... و در اتـــاق دیگری مشق های دیگران را تصحیح کنم.... حتی اگر خودم هـــــنوز مشق هایم را تمام نکرده باشم.... من آنقدر بزرگ شده ام که میتوانم دروغ بگویم. و این موهبتـــی است که نصیب هیچ بچـــه ای نمیشود. آنقدر بزرگ شده ام که دیگران به خود اجازه میدهند که از من ســـوء استفاده کنند....! انقدر بزرگ شده ام که دیگر این که چگونه بندهای کفشم را ببندم٬ برایم بزرگ ترین مسئله زندگی نیست. دیگر با لذت جلوی مغازه اسباب بازی فروشی خیمه نمی زنم. چون خودم یک اسباب بازی نسبتا سرگرم کننده شده ام! یک روز پدرم به من گفت بچه ها میخواهند بزرگ شوند ٬ و بزرگتر ها میخواهند بچه باشند..... من آنقدر بزرگ شدم که میخواهم بچه باشم! وقتی همه ی این هارو کنار میزارم.... میبینم بزرگ شدن اونقدرا هم که من فکر میکردم شیرین نیســــت !" پی نوشت: خونه ی آرزوهامو گرد و غبار گرفـــته! آرزو نوشت: کاش همه چی همیشه خوب بود. عشق نوشت: هه ! دوست نوشت: از کلمه ی دوست متـــنفر شدم !
سلام ........ چه عجب باز دستم به نوشتن رفت اَه اَه اَه ...... از خودم دیگه بدم میاد چه جوری تونستم آرزوهامو ول کنم خاک تو سرت یعنی در واقع خاک تو سرم !!!!!!! وااااااااای حالا اینارو بیخیال ۱۶ روز دیگه تفـــــــــــــــلدمه آخ جـــــــــــــــــــــــــــــون میخوام یه تولــــــــد تـــــوپ بگیرم حالا بعدش میام با کل جزییاتش واستون پست میزارم هر چند دیگه کسی نمیاد به خونه ی آرزوهایِ من سر بزنِ چه خیالایی من داشتم با این آرزوهام ههههههههمم....... اون از اون از همشـــــون یه جوری رفتــــــن ........ پی.نوشت: تابستون و دوست دارم. دل نوشت: وبلاگ آرزوهام میدونم دیگه دوسم نداری ولی ببخشیـــــد تنفر.نوشت: ازت متنفرم (خودش میدونِ ) دوست نوشت: این و بخاطر داداش امید گلـــم گذاشتم اَه اَه اَه نوشت : اَه اَه اَه
سلام دوووستای خوووبم..... امروز به سرم زده یه خط خطی درست کنم.... به سرم زده داستانِ ۲ تا عاشقی رو بگم که مطعلق به دنیای خودمووونن و همه داستان عشق قشنگشونو میدوونن ولی خیلی وقتا حتی یادشون هم نمی افتن. داستان ۲ تا آدمِ خووووب و یه پیرزنِ بد ! داستان ۲ تا عاشق که هیچ وقت به هم نرسیدن ! داستان شیرین و فرهاد. می خوام قصه ی شیرین و فرهاد و بگم... که چه جوری شدن عاشق و دلدار هم... همه فکر میکنیم عاشقیم. اِی واااااایِ من! ولی کور خووندی دنیایِ من روزی روزگاری فرهادِ من عاشقِ شیرین شد اِی وایِ من.... دستِ بر قضا شیرینِ من جایی اسیر شد ای وایِ من..... از عشق بی خبر شیرینِ من..... شیرین تو دستِ پادشاه بود... فرهاد اسیرِ یک نگاه بوود.... حالا دیگه فرهاد واسه ی شیرینِ من راهی نداره جز کَندنِ کوهِ غم!!! حالا دیگه تیشه شد همراهِ فرهاد.... آخه شیرین و می خواد فرهاد ِ من. روزی روزگاری از کوهِ غم.... پیرِ مخوفی رفت پیش فرهادِ من... پیرِ مخوف گفت به فرهادِ من.... شیرینِ تو مُرده ..... اِی واااایِ من..... از حسادتش بود اون پیرِزن.... حالا دیگه تیشه ی راهِ من...! شده دیگه قاتلِ فرهادِ من...! دل نوشت: دوسِتون دارم...! پی نوشت: ببخشید طولانی شد!
نزدیکِ شب بود.... هوا هم سرد بووود... تو دلم همش میلرزید.... دستامو توی جیب کتم قایم کرده بودم.... سرمو محکم گرفته بودم پایین که دندوونامو که بهم میخوردن کسی نبینه! این سرمای وجودم ماله باد پاییز نبود.... داشتم برای پیدا کردن دلیلش با خودم کلنجار میرفتم.... که چشمم اُفتاد به یه فرشته از دور.... مسدود شد مخم و دلم شد ترسو...! نمیدونم چرا خواستم دست بزارم تو دستاش.... فک میکردم اون می شه تک ستاره تو شبهام...! بهش نزدیک تر شدم... تو چشماش یه چیزی بود که مفهومش برام غیر قابل درک بود. دلم فک کرد عشق رو دوباره میبینه...! دریغ از این که معنی نگاهش چیزی بود که من نمیدونستم! چند بار دیگه نگاه کردم... دیگه هیچی ندیدم... وقتی چشمامو باز کردم داشت از من و آرزوهای قرمزم... دل میکند و میرفت...! حالا معنی نگاهش واسم دیگه غریبه نیست.... فرشته کوچولوی من تبدیل شد به دیو...! من چطوری به دست یه نگاه اغفال شدم.... که دلمو ببره جایی که نتونم پیداش کنم....! من وابسته شدم و اون فارغ از علاقه.... وابسته به یه نگاه که حتی معنیش رو هم نمیدونستم...! تو شاخه ی درخت آرزوهامو پوسوندی.... رفتی به خیال خودت دلمو شکوندی..... نه صبر کن!! واقعا شکوندی.... عشق من واسه تو بودش یه بازیچه! بازم میگم تو باعث شدی که اشکام جاری بشه.... دیگه حتی نمیزارم یه لحظه هم دستاتو توی دستام بزاری....! دیگه دلِ من با چشمات قهره!!!!
بازم پلکهای خسته ام رو به سختی باز میکنم.... یه چیزی تو وجودم میشکنه!
چشمام به نگاه همیشه بیدار پنجره گره میخوره... باز باران میبارد..!!! حسی ناشناخته با حرکت آرومِ قطره ها تو وجودِ من جنبشی مبهم رو ایجاد میکنه! رطوبت دل چسب باروون دستام رو پر از پاکی میکنه! دو تا قطره ی پاک تر روی گونه هام سر میخورن و بین هزاران قطره ی بی قرار گم میشن...! تو سادگی یه نگاه... پاکیِ یه دل.... شکوه یک دلدادگی.... معنا پیدا میکنم! و روح خسته ام رو به نوازش دستایی میسپرم که هنوز بوی خوووب آشنایی دارن! دستایی که میتونن همه ی غبار اندوه و از آینه ی چشمام پاک کنه! میتونه صفحه های سیاه دفتر خاطراتم رو پاره کنه.... صدایی روی تن سکوت شب ناخن میکشه... پاییز آن هم بدون بارووون!! و من فقط سر تکون میدم و به سوی صندلی راحتی ام میخزم و پلکامو رو هم فشار میدم!!!! پ.ن: دلـــــــــم گرفته!
|
About![]()
قطرات باران مانند اشکی روی گونه هایم را پوشاند.... Archivesدی 1389خرداد 1389 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 AuthorsMiSsy.violeTمامانی Links
.:.:. mehRdaD JooN .:.:.
.:.قالب های نایت اسکین.:. |