سلام دوووست جووونیا![]()
خیلی دلم گرفته از دسته همتووووووون![]()
از دسته شما و همه یادم هایی که تظاهر میکنن
که منو دوست دارن ولی ندارن....
وقتی پاییز میشه من همیشه خوشحالم...
چون برگای زرد و صدای خش خش برگارو.....
هوای قشنگو.....![]()

همه چیزو تو این فصل دوست دارم.![]()
کادو هایی که از عخشم میگیرم....![]()
تو این فصل همه چیز یه جورایی قشنگه.....
وقتی صدای بارون گوشاتو نوازش میکنه
وقتی توی هوای سرد یه نفرو داری که تو اغوشش
گرم ترین گرمای زندگیتو حس کنی....![]()
این حس خیلی قشنگ ولی اگه از ته قلب باشه....
همیشه وقتی میام به وبلاگم یه سری بزنم میبینم همه اومدن
و گفتن که اپن و خواستن من بهشون سر بزنم.....![]()
منظورم اینه که بعضی از بچه ها فقط وقتی به ادم نیاز دارن که اپن....
هیچوقت نمیان سر بزنن...![]()
نمیخوام لوس بازی در بیارم
ولی
من دلم خیلی زود میشکنه.....
وقتی این موضوع رو میبینم واقعا ناراحت میشم ....
اگه کسی واقعا منو دوست داره...
باید واسه همیشه منو بخواد.![]()
منم تصمیم گرفتم دیگه اپ نکنم......![]()
برام واقعا سخته ولی......
دووووست جوووونیا اگه واقعا مامانی رو دوز دالین بهم صابت کنین..![]()
میدونم خیلی توقع دارم ولی به خدا دلم شکسته![]()
فقط یه نوری واسم مونده بود که شما بودین که حالا......![]()
بایه جمله راجب پاییز میخوام تمومش کنم.....
پاییییییییز فصل تمامی قشنگی هاست.....![]()
دلم واسه شعر هایی که یه زمان واسه
عخشم 
میخوندم تنگ شده....
امشب که خیلی دلم گرفته یه شعرم
هدیه میکنم به (بابایی) که عاشقشم...![]()
بدون یکی هست که فقط واسه ی تو دعا کنه....
وقتی که تنهاش میزاری همش خدا خدا کنه....
بدون یکی هست که شبا ستاره هارو میشمره....
با اینکه تو دوسش نداری دل ازت نمیبره....
رفتی اما تو بدون یکی همیشه یادته....
یکی تموم زندگیش دیدنه روی ماهته....
رفتی اما تو بدون یکیه میمیره برات....
یکی گل های باغچرو از شاخه میچینه برات....
راستش یه چیزایی هست که نمیتووونم بهت بگم ولی فک میکنم
لازمه بدونی پس اینجا مینویسمش تا یه روزی بیای و بخونیشون....![]()
حقته که همه جا بد بگی از من...خیلی وقتا شده
که من بچگی کردم....
من هنوزم مثل یه بچه بی عقلم.....
حقته بری و زده شی از من....نمیخوام اصلا دلواپس من بشی
نمیخواد دیگه دلخوش یه خنده شی عمدا...
نمیخوام ببینم به خواطر بدی های من...
تو هرروز بد تر شکسته شی از قبل....
برو دعا میکنم خوشبخت بشی حتما...
دعا میکنم که ساده رد بشی از من....
فکرشم نکن که من چیه دردم....رو خواطراتم
فک نکن خط کشیدم من........
همش حرفای دلم بود ببخشید که گریه کردم....![]()

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 18:24 توسط مامانی
|

من تو این پست میخوام فقط واستووووون یه عالمه عکس بزارم.... یه سری عکس عشقولانه واسه دوووس جووونیای عشقولانه ی خودم!!!! راستش این وقتا یکم حالم گرفتس.... زدم تو خط عشق و عاشقی و این حرفا..... وووووووووووی چه احساس قشنگیه...... خوب دیگه بریم سراغ عکس ها..... وقتی به این عکس نگاه میکنم یاده کسایی می افتم که سالها از کسی که دوووسش داشتن دور بودن حالا که بهش رسیدن اصلا نمیخوان از دستش بدن... وقتی ادم با دقت به چیزای اطرافش نگاه کنه خیلی چیزایی رو میبینه که خیلی ساده هستند ولی بی اندازه قشنگن.... مثل این دختر که جز شووونه ی عخشش هیج جای امن دیگه ای رو نداره.....
چیزای قشنگه دیگه ای رو هم میشه دید که یک انسان با تمام زیبایی هاش نردبونی رو برای رسیدن به خدای خودش مناسب می دونه.... یا عشقی که فقط تنهایی ازش مونده... یه تنهایی سرد و تلخ که فقط فکر کردن به خاطرات گذشته گرمش میکنه... یا عشق پسری که اخرش به قفل شدن قلبش ختم شده.... تا دیگه کسی حق بازی کردن باهاشو نداشته باشه....
یا کسی که از نردبووون عشقش بالا میره تا شاید اون دور دورا یه نوری باشه که بتونه کاملش کنه.... عشق هایی که با یه بووووسه شروع میشه یا برعکس با بوسه ای تموم میشه......
سلاااااام دوووووست جووونیای خووودم...![]()


![]()






یا دختری که با عشق زیادی میره که امیدشو ببینه ولی با
یه عروووسکه خیالی مواجه میشه...
دلش می خواد گریه کنه ولی........

برای بغیه ی عکس ها توضیح خاصی ندارم....
فقط باید از زیباییشون لذت برد....



دووووووووووووست جووونیای خوووودم
کلی عکس دیگه ام هست که تو پست بعدی
براتون می زارم.......
خیلی دووووووووووووووووزتون دالم.....
نظر یادتون نره....
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 19:49 توسط مامانی
|

هوووووووووووووووووووووووورا 
اخ جوووووووووووووووون
میدونید چی شدهههههههههههههههههههههه؟
هانا جوووووووووووووووووووووووووونم با ناناز جوووووووووووونم منو دعوت کردن بازی کنم
اخه میدونن دوووست جونیش بازی دوووست داره![]()
راستش منم میدوووونم شما دوووووست جوووونیام بازی دووووس دارین!!!!
خوووووووب دیگه زیاد حرف نزنم بریییییییییییم سراغ بازیییییییییییی
اخ جوووووووووووووووووووووووووون ![]()
۵تا بازیگر زن که دوووست دارم:
۱.angelina jolie ![]()
۲.jessica alba
۳.hilary duff 
۴.الناز شاکر دوست
۵. دیگه نمیدوووونم
۵ تا بازیگر مرد که دوووست دارم:
۱.tome cruis 
۲.brad pitt
۳.jim carry
۴.جمشید مشایخی...
۵. وااااااای کلی فکر کردم اینارم یادم اووومده!!!
۵ تا فیلم که دوووست دارم:
۱.'american pie '6
۲. '3' american pie
۳.mean girls
۴.redline
۵.
sin city
جاذبه های گردشگری که دوست دارم:
اونم فرق نمیکنه ولی اگه جنگل و جاهای سرسبز باشه بهتره
قلییونم به راه باشه وااااااااااای چی میشه
غذای معروف شهرمون:
ناناز جوونم
با هانا جووونم
گفته بودن تهران غذای معروف نداره
ولی من فک میکنم اووون قدیم قدیما تهرانی ها تو مهمونیاشون یه سری غذای
خاص داشتن
مثل: ته چین!!!! واااااااای وااااااااای واااااااای
رشته پلوووووو واااای وااااای واااای
۵ تا شغلی که دوووست دارم:
۱.نقشه کشی ساختمان
۲.گرافیک...
۳.کارای عمرانی
۴.دندون پزشکی
۵.هر کاری بجز سفره پاک کردن...... 
۵ تا شغلی که دوووست ندارم:
۱.پرستاری...
۲.سفره پاک کردن 
۳.جمع و جور کردن
۴.گرد گیری.... ![]()
۵.معلمی..... ![]()
واااااااای واااااای واااااای تموم شد!!
بهترین تیم دنیا:
به قووول وروجک در حد تیم ملی دیگه نیییستش تو دنیا 
بدترین شکست دنیا:
اییییییییی بسوزد پدر این عاشخییییییی!!!
بدشم پدر این شکسته عخشی بیشتر بسوووزه!!!
بگیییید ایشالا!!!!!!
بهترین سرمربی تیم دنیا:
واستا واستا الان میییگم.....
مییییگم مییییگم
وایسااااا
نه بشین
الان میگم
نمیدونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 
کشور مورد علاقه:
والا چه عرض کنم جغرافیم خوب نیست 
دوست از نظر من:
والا دووووست باید اول از همه راز دار باشه....
باید زوووود از ادم خسته نشه همون طوووورم که من به حرفاش گوووش میدم
اونم به حرفام گووووش بده.![]()
فکر میکنی دروغ تو مواقع ضروری لازمه:
به نظر من حتی اگه دروغ باعث بشه طرفت ترکت کنه یا خیلی ازت دلخور شه هم باز نباید
دروغید...... ![]()
بهترین جمله ای که میتونی بگی:
دووووست دارم بابایی (بابایی وبلاگ)
از ادبیات خوشت میاد:
حر وغط می گی ادبیاط یاده موالمه ادبیاط ساله اول راحنماییم میفطم 
با این کلمات جمله بساز:جوراب.اسفنج.کشتی.پیتزا
یه روز تو کشتی پیتزام جورابی شد اسفنج خوردم!!!!! (جملرو حال کن)![]()
![]()
اگه تو ایران نبودی دوست داشتی تو کدوم کشور زندگی میکردی:
*america*
بزرگترین ارزوت چیه:
به عخشم برسم...... ![]()
![]()
وووووووووووووووووووووووووووووو
دووووووست جوووووووووووونیایی که باید بیان بااااازی:
وروجک جووووووووونم ![]()
فریدووووووووون جووووووونم ![]()
سیلویا جووووووووونم![]()
ساناز جوووووووونم![]()
بغیه هم هرکی عخشش کشید میتووونه بازی کنه![]()
اهاااای اهااااای کجا میری نظر یادت رفت.....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 14:7 توسط مامانی
|

دوووووووووووووووووووووست جوووووونیای خوووووووودم
![]()
من اوووووووووووووووومدم!!!!!!!!!!![]()
با کلی سوغاتی.....![]()
![]()
وااااااااااااااااااااااااای نمیدونم از کجا بگم.....
اول از همه که دلم برای همتون یه ذره شده بود....
ناناز جووووووووووووووووووونم ((فهمیدی چقدر)) ![]()
![]()
الهی قربووووووووووووووووووووونه این ناناز جوووووووووون دوست جونیه خودم برم ![]()
وااااااااای دلم واسه اپ های خوشگل و رومانتیکه
((هانا)) که یقین دارم همه ی اونارو واسه
عخشش
مینویسه
یه ذره شده بووووووووووووووووود!!!!!! ![]()
![]()
وااااااااااااااای وروجک جونمو که اصلا حرفشو نزن واسه اون
حرف زدن خوشملش که ((در حد تیم ملیه))
یه کوچولو شده!!!
واسه ناناس و اون وبلاگه خلوتش![]()
وووووووووو
وااااسه همه ی دوست جوووووووووووووونیام که الان حضور ذهن
ندارم که نام ببرم یه ذره شده بود ![]()
![]()
بعد از اینا....
واسه اینکه تنهام نذاشتید مرسی
منو شرمنده کردین![]()
![]()
خووووووووووووووووووووووب هالا بریم سراغ مسافرت و اتفاق های اونجا...
اول بگم که رفته بودم شمال ![]()
اول رفتیم رشت
واااااااااااااااااااای
چقدر گرم و شرجی بود خلاصه حسابی پختیم
بعد از اون طرف رفتیم فومن اونجا هوا بهتر بود 
بعدش رفتیم ماسوله.....
واااااااااااااااااااااای اونجا خیلی سرد بوووووووووود یعنی خنک بود
یه شب ماسوله موندیم میدونید چیه ماسوله خیلی قشنگه 
یه بازار داره که به صد تا تهران میرزه....
البته اینم بگما دلم واسه تهران خودمون یه ذره شده بود
روزای اخر هی بهونه میگرفتم که برگردیم
اخه دلم دوووووست جونیامو میخواست ![]()
خلاصه از ماسوله یه راست اومدیم سلمانشهر نزدیکه چالوسه
کلی راه بود حسابی سیاه شدم
بعد از یه طرف مامان بزرگم اومده بود تو ماشین ما هی با مامانم حرف میزد
حوصلمو سر برده بودن
خلاصه رسیدیم ویلا![]()
اول تو ویلا نشسته بودم دورو ورمو نگاه میکردم
بعدش با کلی ذوق 
بلند شدم رفتم بیرون شیطوووووووووونی کنم

کلی تو شهر گشتم یه عالمه شیطووونی کردم...
بعدشم خسته و کوفته اومدم خونه خوابیدم..
فردا صبحش بابام گفت دیروز کجا رفته بودی......؟
![]()
منم................
بعدش کلی رفتیم دریا..........
منم یه عینک زده بودمو خوابیده بودم تو ساحل
که به قول معروف برنزه شم....![]()
حسابی هم شدم.....
بعد از چند روز که کلی گشتیم و شیطونی کردیم دیگه میخواستیم برگردیم که.....
حاله همه گرفته بود 
ولی من خوشحال بودم چون میخواستم برگردم پیش دووووست جووونونیام![]()
خلاصه اومدیم تهرانو منم در اولین فرصت اومدم این همه سوغاتیو براتون اوردم
راستی دوست جوووووونیام کلی عسک گلفته بودم که براتون بزارم ولی
هر کدومشون 2mig هستش به خواطر همون uploud نمیشه
ببخشید....
راستی اینم بگم که بابایی دووووووووووووووووووووووووووووست دارم
بابایی منظورم بابایی وبلاگه ها ((عخشم))![]()
![]()
خوب دیگه زیادی حرف زدم حالا برید نظر بدید.........
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 11:59 توسط مامانی
|

اهم اوووووووووووووووووهم سلام عرض شد خدمت تمامی دوستای خوفم! بعد از ماه ها مامانی دوباره اومده که سرتونو درد بیاره ولی این دفعه بازم میره یه ماه دیگه میاد میخام برم dadar واااااااااااااااااااااااااااااااای چقد قراره خوش بگذره ولی... پس شما ها چیییییییییییییییییییییییییییییی.... دلم برای همتون تنگ میشه شما ها هم که حتما منو تنها میزارینووووووووووووو دیگه اصلا نمیگین مامانی و دوستاش یه وبلاگ داشتن!!!! اگه منو تو این مدت که نیستم تهنا بزالینااااااااااااااا من میدونم با شما ها.... شما دخملا و پسلای خوب دوست جوووووووووووووونیای خودم بیاید بهم سر بزنید یه عسکه خوشمل هم اینجا(یعنی اون اخر) واستون میزارم که هر وقت اونو دیدین یاد مامانی بیفتین زود بیاین بهم سر بزنین خلاصه بابت این (حدودا) یک ماهی هم که من نبودم از همی دوست جووونیای خودم معزت میخااااااااااااااااااااااااااااام دوستون دارم هزار تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
((تهنام نزاریدااااااااااااااااااااااااااااااا))![]()

+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:53 توسط مامانی
|

امروز یعنی امشب میخوام به جای شعر
یه کم از خودم بگم...
از خودمو
عشقم....
عشقی که یه زمانی انقدر برام ارزش داشت که هرکس
دربارش حرفی میزد
سری دعوا راه مینداختمو ازش دفاع میکردم....
ولی حالا....
دیگه عشقی نیست که ازش دفاع کنم
زندگی برام نمونده که بخاطرش تلاش کنم....![]()
از این دنیا و
ادماش متنفرم.......![]()
بزارید یکم هم از خاطراتم بگم....
وقتی اون روزایی که تنها بودیییییییییییییییییییییم...
تنهای تنها تو یه جای خلوت.....
وقتی دستامو اروم میگرفت....
اروم نگام میکرد تو دلش میگفت دوست دارم
ولی به زبون نمی اورد که نکنه من پررو بشم....
بعد
اروم لبامو بوس میکرد....![]()
اروووووم سرشو میزاشت رو شونه ی من....
دستامو تو دسته خودش فشار میداد
یعنی دوست دارم....
وقتی حتی پشت فرمون موقع رانندگی هم دستمو ول نمیکرد
موقع خداحافظی اونقدر نگام میکرد که دوتامون با هم میزدی زیر خنده....
یادمه یه روز با دوستش اومده بود منو ببینه ...
موقع خداحافظی با اینکه جلوی دوستش بودیم
ولی بازم طاقت نیوردو لبامو بوسید...
هر دومون خجالت کشیدیم.........!!
ولی حالا..............![]()
نه اون دستا هست...
نه اون لبا....
نه اون چشمها که با ادم حرف میزنه...
خودش که رفته هیچ...
انگار خاطراتشم با خودش برده.... دوست دارم
هرچه زود تر از این دنیا فرار کنم برم...
خدایا منو به خواستم برسوووووووووووووون......!!![]()
![]()
![]()

+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 21:1 توسط مامانی
|

توی دنیای من ادمای عاشق... همه رنگ اسمونن... توی سرمای زمستون.... یا زیر نم نم بارون واسشون فرقی نداره.... شعر اشنا میخونن.... حس تنهایی و غربت.... یا نبرد عشق و نفرت... برتری علمه یا ثروت؟... همه منفور و پلیدن عاشقا رنگ دردو ندارن... توی دنیای من ادما... یه دل به قدر دریا... ساده و صادق.... اشنای قاصدک ها... ولی دنیای تو اسمون نداره... توی دنیای تو ادمک زیاده.... سینه خالی... سر مغرور.... مدعی وصله ی ناجور.... توی دنیای تو عاشقی گناهه.... دلا سرد و بی تفاوت.... عشق... لکه ای سیاهه... ادما انگار مترسک... تن واهی... قلب کاهی.... بی خیال مثل عروسک..... بین دنیای تو با من... یه تضاد یه دشمنی.... جنگ... من و تو با هم غریبیم.... عاشقیم.... یه عشق بی رنگ....!!! 
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 18:52 توسط مامانی
|

کاش دلهایی را که به وسعت اسمانهاست با ابرهای نفرت سیاه نمیکردیم... کاش چشمهایی را که چون خورشید میدرخشند با نگاه های الوده تیره و تار نمیکردیم... کاش دنیای پاک و قشنگ کودکی تا ابد با ما میماند... کاش دستهای نیازی را که ملتمسانه به سوی ما دراز میشد با غرور پس نزنیم... ای کاش در پشت انسانیت انسان این همه بی عاطفگی اشیانه نمیکرد...
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 19:44 توسط مامانی
|

بین ما هنوز همون دو تا نگاه یخ زده س تو دلامون هوا سرده اول روز سده س سرد و ساکتیم ولی هر دو هلاک همدیگه همیشه منتظریم که اون یکی چیزی بگه تا غریبه ای میاد دلهره ها جون میگیرن نکنه چیزی بشه اخ اونو از من نگیرن به خدا اگه فقط یه بار دیگه تنها بشیم این سکوتو میشکنم من میدونم ماله همیم اما تا غریبه ها گم میشن و میرن سفر خیره میشیم به هم و فقط میگیم خب "چه خبر؟" انگار که عادت شده پا بزاریم رو قولمون چشامونو هم بزاریم زیر لب بگیم بمون باز دوباره سرد و مغرور بی اعتنا عشق رو پنهون میکنیم اگه نزاریم زیر پا! ولی من دیگه بریدم اخه بازیگری سخته! به خودم میگم تبر باش این سکوتت درخته میخوام امشب نور مهتاب شاهد من و تو باشه مثه من نقاب و بردار بزار ابر تیره واشه......
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 20:1 توسط مامانی
|

...... ...... اخه این ستاره های لعنتی منو باز دارن هوایی میکنن گفتن این نوشته اخر برسه ماسم یه حبس سنگین میبرن خوب قبوله حرفی نیست اما دوباره چرا حبس... نمیشه این دفعه اعدام.قصاص.چوب دار؟!!! بسه هرچی گفتمو نوشتم حبس شدم... یه بارم حکم اشد.چی میشه گم شم تو غبار؟!!! ... ... ...
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 10:29 توسط مامانی
|

چه شب یک دستی است امشب قلبم امشب از دردِ غمی به خود می پیچد امشب بر شانه های دلم کوله باری سنگینی می کند دیروز زمزمه ای شنیدم که گفت او مغرور شده ای ُ خودخواه حقیقت دارد ؟آری مغرورشده ام ... من ساده ام و مغرور قلم ام ، دفتر ام ، ماه ام زمین ام، آسمان ام، نترسید بگوید اگرخواستید فریاد بزنید چرا باید عوض می گشتم دیگر ترسی در من نیست که گویم دوستت دارم
به دنبال کلامی درذهنم می گردم که بگوید چیست این غم
نمی یابم کلامی ...
بارها پرسیدم از خود شعر گفتن ها را چه سود
نه کسی می خواند
نه کسی می شنود
و اگرهم که شنید
می دانم عمق کلام رانمی فهمد...
کوله باری پُرِاز دلتنگی
دلتنگی های کهنه و تازه
یکی از سال های ویران، سخنی می گوید، دیگری از ماه های خسته و رفته
آن یکی از شب هایی که گذشت و یکی، از لحظه هایی که در بیهودگی ها غرق شد...
دلم می شکند زیر بار این همه دلتنگی
روحم ولی در پی دلتنگی ِ دیگر می گریزد از همه دلتنگی ها
از کلام بر می آید عوض شده ام ...دگرگون گشته ام
شاید با رویا های آبی ، خاکستری و یا سفیدی که در ذهن دارم دگرگونم کرده اند
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:32 توسط دخمل بابایی
|

کوچیک تر که بودم فکر میکردم بارون اشک خداست ولی مگه خدا هم گریه میکنه چرا باید دل خدا بگیره؟!!!!! دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم اشک خدا رو تویه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمی بنوشم تا پاک و اسمانی شوم اسمان که خاکستری میشد دل منم ابری میشد حس میکردم که ادما دل خدا رو شکستن ویا از یاد خدا غافل شدن همه میگفتند باران رحمت خداست ولی حس کودکانه ی من میگفت: خدا دلش از ادما گرفته...
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:31 توسط مامانی
|


روزی استاد پای تخته ۲ تا خط موازی کشید.خط پائینیه
به بالاییه یه نگاه کردو عاشقش شد . خط بالاییه هم
نگاهي به خط پاييني كرد و تو دلش عاشقش شد.در 
همين هنگام بود كه استاد داد زد:
هيچ گاه به هم نمي رسند 
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:21 توسط بابایی
|


توی راه عاشقی فرصت تردیدی نیست...![]()
میدونی تو قلب من نقطه تزویری نیست...![]()
گریه ی شبونرو جز تو که تسکینی نیست...![]()
مثل این شکسته دل هیچ دل غمگینی نیست...![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:8 توسط مامانی
|

من خوشبخت ترینم چون هر شب اسمان نیلی![]()
جام چشمانم را پر میکند...![]()
چون هنوز هم میتوانم از ته دل بخندم...![]()
خوشبخت ترینم چون![]()
هنوز هم عطر گل های یاس فضای
ذهنم را پر میکند...![]()
من خوشبخت ترینم چون![]()
با ارزوهایم به هر جا میروم![]()
چون هر روز صبح دستهایم دامن طلایی![]()
خورشید را میگیرند![]()
و در اخر خوشبخت ترینم چون اینگونه می اندیشم...![]()

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 17:40 توسط مامانی
|


یادته یه روزگاری
منی که عاشقت بودم
تو دلم بهت میگفتم
تو نباشی من میمیرم
تویی که بهم می گفتی
همیشه باهام میمونی
ولی چی شد تنهام گذاشتی
توی این دنیای غمگین
توی این ذهن خسته من
جایی باسیه موندنت نیست
میدونم یه روز می فهمی
سرنوشتت دست من نیست
غصه ی شیرین و فرهاد
یه دروغ یه خیاله
دیگه هیچ چیز تو دنیا
رنگ خوشبختی نداره
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 22:10 توسط بابایی
|

شاید بغضم مانند بغضی است که همه عاشقان در گلو دارند....
و نگاهم مانند نگاهی است که فقطبه اسمان دوخته شده است... قفسه سینه ام فریادهایم را در خود حبس کرده.... اسمان چشمانم ابری است... در این هنگام زمزمه ی دلتنگی ام فقط خدا خداست...........
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:2 توسط مامانی
|

*** منم ننگ و منم ناجور منم پست و منم بي نور منم آن بي لياقت منم آن بي قيامت منم كافر ، بي عبادت منم مرتد ، بي سعادت منم سنگ خاراي زمان منم وصله ي ناجور جهان منم خسته منم دلگير منم آنكه شده است دير منم آن غريب وامانده منم آنكه شده است رانده منم نفرين ، منم ناله منم غم پرستو اي كه بي باله منم سخت و منم سنگ و منم بد منم آنكه شده است مردود شده است رد منم قسمت بي قسمت اين جهان منم قسمت ناجور اين زمان منم خاك ، نامرغوب آدميزاد منم دلگير از آنكه مرا زاد منم آه جان سوز يك نياز منم سر پنهان ، شايدم راز منم پست و منم پست و منم پست منم مرغي كه از بند هوس جست منم رنجور منم زار و منم خوار منم آن ، سياهي شب تار منم فرياد ، منم داد منم آه و فغان مردم راد منم فاني بي اصل و نصب منم همان ديوانه ي دنيا طلب منم درخت بي رگ و بار